قصهء من...

۱۳٩٠/۸/۱٦

بیماری های من

نشسته ام و درست فکر کرده ام... به خودم... به ایرادها و مرض هایی که دارم...

حساس بودن و اهل دوست و رفیق بازی بودن و همیشه مهمان داشتن و پشتکار نداشتن و سخت "نه" گفتن ها رو جزو ایرادهای خودم نمیدونم با اینکه روی بعضی هاشون باید واقعا کار کنم..

ولی دو تا بیماری بزرگ دارم....

اولیش ترس دائم و مازوخیستی از مرگ اوناییه که دوستشون دارم.. هی یهو میاد تو ذهنم وقتایی که تنها یا بیکار یا پشت فرمونم.. تو دلم عزاداری هم میکنم... تو دلم خودم رو چنگ میزنم و گاهی عملا گریه هم میکنم و بعد به خودم میگم نباید به این موضوع فکر کنم و اگه فکر کنم سرم میاد و بعد برای اینکه اون شخص و مرگش از ذهنم بره بیرون یکی دیگه رو میکشم و باز عزاداری میکنم....و تنها راهش اینه که یه چیز دیگه پیدا بشه که منو از این وضعیت بکشه بیرون.. خواب هم می بینیم! و نمیدونم چطوری باید این بیماری رو درمان کرد...  این بزرگ ترین ترس و عذاب منه... و بزرگ ترین ارزوم که خودم اول بمیرم...

دومیش اینه که نه اینکه خیلی زیاد عصبانی بشم... ولی وقتی عصبانی بشم... واقعا عصبانی که بشم و مدتش طولانی بشه و نتونم شرایط رو عوض کنم و هی یکی قضیه رو کش بده... یه جایی یهو میترکم و اون موقع است که هرکاری ازم بر میاد... به راحتی ممکنه به خودم یا اشیا دور و برم صدمه جسمی/فیزیکی بزنم و به کسی که عصبی ام کرده صدمه روحی...و بعد مث سگ پشیمون بشم.. دارم از این حالت خودم میترسم... و نمیدونم وقتی تو شرایط عصبی و فشار هستی و این حالت طولانی میشه و نمیتونی بخواهی که به حال خودت رها بشی و هی یکی رو سرت اعصابت رو به هم بریزه چطور میشه جلوی این حالت و اون خطرناکی من رو گرفت...

سمیرا
۱۳٩٠/۸/۳

 

وقتی نشسته ای سر کار و فکر می کنی....باید ملافه های نو بخریم... ملافه و روبالشتی های سرمه ای ... یا یه آبی خوشگل و سر زنده... دیگه این ملافه های کرم و ملیح خیلی تکراری شده اند... یه رنگ پررنگ برای شبهای زمستونمون میخوام... و برای صبح هایی که سرده و از زیر پتو به عشق سرمای دیزین میاییم بیرون... برای صبح هایی که می رسم خونه و تو خوابی و چند دقیقه می ایستم.. نگاهت میکنم و دلم نمیاد بیام روی تخت که بیدار نشی و بعد یواشکی ازت عکس میگیرم و چون نور بده خراب میشه و میام میخزم زیر پتو و میچسبم بهت... دلم ملافه های رنگی میخواد....

سمیرا
۱۳٩٠/٧/۳٠

 

دلم گرفته بود...گرفته هست...

از اخرین باری که یه شب سرد شیفت بوده ام دو سه سالی گذشته... وسط این دلگیری ها هوس کردم برم پشت بوم... لیوان چای و یه سیگار برداشتم و رفتم نشستم یه گوشه.. با همین مانتو نخی و تاپ.. هجوم اونهمه خنکی یهو حالم رو عوض کرد...  یاد شبهایی افتادم که دفتر کارمون تو یه کانکس بود وسط یه زمین بزرگ که داشت توش ساختمان سازی میشد.. شب هر وقت دلمون میگرفت یا گرممون بود یا دلمون هوای ازاد میخواست.. درو که باز میکردیم و یه قدم بر میداشتیم دیگه هیچ محدودیتی نبود انگار... و چقدر اون روزها به اونایی که تو افیس های درست و حسابی شرکت کار میکردن حسادت میکردم و اون کانکس فکسنی پایین شهر رو فحش میدادم...

حس کردم یهو که دلم برای دوستای وبلاگیم چقدر تنگ شده... برای عسل به خصوص.. و بعد فکر کردم که چطور من با کسی که هرگز ندیده ام و تصور روشنی ازش ندارم اینقدر حس نزدیکی میکنم که دلم براش تنگ میشه؟

فکر کردم که فردا به دنیا زنگ بزنم... دلم برای دنیا هم تنگ شده...

فکر کردم که فردا به مامان و بابا هم زنگ بزنم... دلم زیاد براشون تنگ میشه و چون متاسفانه ادم تلفنی ای نیستم زیاد زنگ نمیزنم و همیشه اونا هستن که زنگ میزنن و این ممکنه دلشون رو بشکنه... ممکنه ندونن که چقدر دوستشون دارم و دلم برای بغل کردنشون..و حرف زدن باهاشون تنگ میشه...

فکر کردم به اینکه امروز چهلم مادر خانم همسایه بالایی بود که چقدر مهربونه و به ما لطف داره و من هیچ کدوم از مراسمشون رو نرفته ام و حتی وقتی اومدن خونه ما دیدنمون و کادو اوردن هم ما بازدید نرفتیم و بعد از فوت مادرش هم حتی نرفتیم یه سر پیششون و کلی ظرف هم که توش برامون خوراکی های مختلف اورده بودن همین جوری روی کانتر اشپزخونه مونده...

فکر کردم اگه اقای شوهر این کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده رو قبول کنه و اون هم مجبور باشه بعضی شب ها بره سر کار و یا بخواد مدام بره ماموریت من چکار کنم؟ نمیتونم بهش بگم کارو قبول نکن و نمیتونم هم اینو تحمل کنم... همین حالا هم من دو هفته در ماه شیفت های شب دارم که سرجمع میشه 7-8 شب در ماه... یعنی ما همین الانم 7-8 شب در ماه پیش هم نیستیم و من دیوانه وار این شب ها دلم تنگ میشه براش... حالا اگه چند شب هم اون خونه نباشه و بعد روزها هم... نمیتونم تصور کنم... اگه یه هفته نباشه من چقدر دل تنگ میشم؟

فکر کردم چرا یه وقتایی ما حرف همدیگه رو نمیفهمیم... از نظر خودمون داریم خیلی روشن حرف میزنیم و حرف حق هم میزنیم ولی طرف مقابل نمیفهمه... من حرف اون رو و اون حرف منو.... و این دل منو خیلی میشکونه...

فکرم کلا اشفته است در کل!

چایم که تموم شد باید برمیگشتم پایین... اومدم و پشت میزنم که نشستم دوباره دلم گرفته بود.....

سمیرا
۱۳٩٠/٧/٥

 

گاهی وقتا حس خودت رو نمشناسی...

میدونی یه حس شدیدا قوی تو دلت داری که باعث میشه نااروم باشی.. ولی نمیتونی تصمیم بگیری بیش از حد خوشحال و عاشقی یا بیش از حد غمگین و آزرده....

سمیرا
۱۳٩٠/٦/٢٢

یک ساله ها

یه ساله شدیم!

حالا یک ساله که ازدواج کردیم و رفتیم خونه خودمون و دوباره میگم که گرچه این یه سال مثل چشم به هم زدن گذشت و من هنوز حس تازه عروسی دارم..ولی حسی دارم که انگار از روز اول زندگیم همین جوری بوده...به این زندگی به شدت عادت کردم.. چند شب پیش که اقای همسر تهران نبود و من تنها بودم...با خودم گفتم موقعیت خوبیه که برم خونه مامانم اینا... دوباره یه شب اونجا بخوابم و با اونها باشم و.... به انچنان غلط کردنی افتادم که تنهایی شب بعد رو ترجیح دادم به اونجا موندن... همه کلی مهربون و خوشحال بودن ها.. ولی اونجا دیگه خونه من نبود...

دلم میخواست برای سالگرد ازدواجمون بریم یه سفر جالب که جور نشد و به جاش شب رفتیم رستوران!!! حالا غذاش که اصلا در حد انتظار نبود و اینا به کنار(البته پذیرایی و گارسونها و این جور چیزاش عالی بود) .. دسر رو که خورده بودیم و صورت حساب رو خواسته بودیم و پول هم داده بودیم... درست وقتی اومدیم پاشیم..یه چیزی لبخند گنده ای اورد رو صورتمون...اهنگی که پخش میشد تموم شد....و اهنگی شروع شد که یک سال پیش تو همون ساعت ها باهاش دو نفره تو بغل هم رقصیده بودیم ... دلم میخواست میتونستیم همون جا دست هم رو بگیریم و بلند شیم و دوباره با همون اهنگ برقصیم...

speak softly love and hold me warm against your heart

.....

سمیرا
۱۳٩٠/٦/٩

 

به شدت دلم میخواد گریه کنم الان... یا برم روی تخت ولو بشم و بالشتم رو بغل کنم و پتو رو بکشم روی سرم تا خوابم ببره... ولی مهمون داریم و مهمونا دارن تخته بازی میکنن و من پای لپ تاپم و اون هم نشسته داری پلی استیشن بازی میکنه...

دیروز سر یه موضوع کوچیک گیر داد.. نتونسته بود بیاد دنبالم و من حالم گرفته بودم و گفته بودم اوکی خداحافظ و بش برخورده بود که من به چه حقی به این دلیل که نمیاد دنبالم ناراحتم و میگفتم نیستم و باور نمیکرد!! و پای تلفن کلی مزخرف بارم کرد و بد حرف زد و داد زد و من سر کار بودم و سعی میکردم اروم حرف بزنم که کسی نشنوه و سعی میکردم لحنم بد نباشه که بعدا بهونه دستش ندم و سعی میکردم چیزی از ناراحتی خودم هم نگم که حرفاش زودتر تموم بشه و قطع کنه ولی تموم نمیشد... همین جوری پشت سر هم میگفت....سرم رو رو به اسمون گرفته بودم که نه با کسی چشم تو چشم بشم و و نه اشکم بتونه سرازیر بشه... وسط دعواش تازه به من هم گیر داده بود که الان چرا داری پای تلفن بحث میکنی؟! و من که گفتم تویی که داری بحث میکنی به هر حال تو زنگ زدی!!!

من 5 دقیقه ای زودتر رسیدم خونه... اعصابم خیلی خورد بود... زنگ که زد در رو باز کردم و رفتم نشستم روی مبل... دم در نایستادم تا بیاد و ببوسمش و بگم سلام... از همون روی مبل در حالیکه سعی میکردم هم نگاهش کنم که بعدا نگه حتی نگاهم نکردی و هم نگاهش نکنم..گفتم سلام... یه دسته بزرگ گل مریم گرفته بود... دلم نیومد بگم اصلا هم خوشگل نیست و اصلا هم خوشحالم نمیکنه...

رفتم برش داشتم و گلدون رو اب کردم و شروع کردم به کوتاه کردن ساقه ها که تو گلدون جا بشن... گفت ببخشید... گفتم بابت چی؟ گفت رفتارم.... گفتم ببخشید نمیخواد

میخواست دلیل اون رفتارم(که ناراحت شده بودم از اینکه نمیاد دنبالم) رو بدونه... گفتم من اصلا چنین رفتاری نکردم که براش دلیلی هم داشته باشم ...من از تو ناراحت نبودم... از اینکه نمیتونی بیایی حالم گرفته شده...ولی قانع نمیشد و من مجبور شدم یه دلیل مزخرف بگم که دست از سرم برداره و بعد شاکی شد که چرا مسخره ام میکنی!!! میگفتم مسخره نکردم و عصبانی تر میشد و داد میزد که من اگه اینو گفته بودم تو میگفتی مسخره ات کرده ام و تو همه چیزو فقط برای خودت میخوای و فقط برای خودت حق قائلی و.... گفتم اگه الان برعکس بود شاکی نمیشدی که من چرا داد میزنم؟ عصبانی تر شد که تو هروقت بخوای داد میزنی اونوقت من که عصبانی ام حق ندارم داد بزنم!؟ گفتم مگه من وقتی داد میزنم تو اعتراض نمیکنی؟ مگه حق بم میدی که داد بزنم؟! باز گفت تو همه چیزو برای خودت میخوای... همش تو سر من میزنی.. من دیگه خسته شدم از رفتارت...

سعی میکردم بحث نکنم..گریه نکنم...چیزی نگم که بدتر بشه ولی دهن که باز میکردم بدتر میشد... تصمیم گرفتم حرف نزنم...جواب ندم... بدتر میشد...

زنگ زدن.. بچه ها اومدن و بحثمون به اجبار تموم شد... نفس راحتی کشیدم...

بچه ها هنوز نرفته بودن که روی مبل خوابم برد.. بعد از 12 ساعت کار و اونهمه دعوا و عرق مفصلی که خورده شد دیگه نتونستم بیدار بمونم...

نیم ساعتی خوابیده بودم به گمونم که اومد بیدارم کنه..دستمو گرفت و من تو خوابی که بودم دستمو کشیدم... دوباره سعی کرد بیدارم کنه و پا شدم و رفتیم بالا تو اتاق و دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم .. نشست لبه تخت... گفت یعنی منظورت اینه که چراغو خاموش کنم بخوابیم؟! گفتم کار دیگه ای هست که باید بکنیم!؟ گفت نه..هیچی.. اصلا برات مهم نیست که من اعصابم خورده! گفتم چیز جدیدی هست؟ دوباره گفت... معذرت خواهی کردم... باز گفت... اونقدر گفت که دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم و دعوام میکرد که چرا هر دفه میخواد با من حرف بزنه من میزنم زیر گریه... میگفتم دست خودم که نیست... میگفت پس چه جوریه که من گریه نمیکنم؟!! نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم یا بزنم تو سر خودم...

همین طور گفت و گفت و من ادم بدی شدم و من غول شدم و من همه حقی برای خودم قائلم و برای اون نیستم و اون یه اقای طفلکیه که اسیر من شده و همش داره به من خوبی میکنه و همه جور کاری برای میکنه و من بازم راضی نیستم و کارم فقط اعتراضه..(نمونش همین که امشب 5 باری گفته ام که اخه چرا با من این رفتارو میکنی؟!)و من حاضر نیستم بیخیال چیزی بشم و نمونش اینکه چون سر شب بحثمون شده وقتی خواب بودم و دستم رو گرفته دستم رو کشیدم! و هرچی میگم خوب خواب بودم... ادم کاراش تو خواب دست خودش که نیست که.. و قبول نمیکنه و میگه و میگه و اخرش میگم خیلی بی انصافی... با حالت عصبانی و قهر پشتشو میکنه و نفس های بلند میکشه که بفهمم یعنی عصبانی و شاکیه و کم کم کج میشه روی تخت و دراز میکشه و بلافاصله خوابش میبره و خر خر میکنه!

من همین طور نشسته ام...گریه ام بند میاد و از این یه دفعه خواب رفتنش خنده ام میگیره.. طول میکشه تا خوابم ببره... صبح با خودم میگم می بخشمش... میذارم رو حساب اینکه حالش میزون نبوده... بیدار نمیشه... تا ساعت 2 به حال خودش میذارمش... میرم که بیدارش کنم و به خودم میگم الان دستمو میگیره و بغلم میکنه و من مقاومت نمیکنم و میرم تو بغلش و بعد میگم دیشب خیلی اذیتم کردی  و اون میگه ببخشید و بوسم میکنه و همه چی تموم میشه.... صداش میکنم.. میگم پا نمیشی؟ ساعت 2 ه.. لای پلکش رو باز میکنه و یه نگاه بی مزه میکنه و میگه پاشم چیکار کنم؟!... تموم نقشه هام نقش بر آب میشه...

حالا پا شده و حتی به من نگاه نمیکنه و خودش رو محق میدونه و میدونم که هنوز فکر میکنه که من همه چیزو برای خودم میخوام و همه حقی برای خودم قائلم و اونه که تو چنگال بی رحم من اسیره و .... و من دلم شکسته...  نه برای دادهایی که زده... نه برای بداخلاقی هاش... نه برای اینکه اینقدر یه مساله کوچیکو بزرگ کرده...

به خاطر فکری که در باره ام میکنه... 

سمیرا
۱۳٩٠/٥/٢٢

 

همون طور که در پست قبل اشاره شد.... یه سری مشکلات احمقانه ای بین ما و دوستامون پیش اومد که تعریف کردنش سخت و پیچیده است...

بخشی از مسائل حل شده و بخش دیگه اش به نظر میاد که حل شده باشه...

پشت سرم حرفهایی زده شده از طرف کسانی که باورش خیلی برام سخته..

نه که خودم هم کاملا بی تقصیر باشم... یه چیزایی رو به کسی گفتم که نباید میگفتم و بخش اصلی این مسائل از اینجا شروع شد.... که حرفها صدتا یه غاز شد و بهش چیزهای عجیبی هم اضافه شد و چرخید و به گوش کسانی که نباید رسید و.....

از اون موقع... سه تا از دوستهام رو که لااقل هفته ای 4 بار می دیدم ، ندیدم....

یکیشون رو یه جا دیدم.. یه سلام خیلی معمولی... بدون رو بوسی... و بعد ایستادن دور از هم... اونم جایی که چون من معمولا تنها دخترم... پسرهامون تا ببینن من تنهام میان پیشم می ایستن و هوامو دارن.... ولی این دفعه ایشون فقط دور ایستاد و یه خداحافظی سرد...

یکی دیگه شون... که دوست دختر همین دوستیه که ذکر شد... راستش فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه... ولی این چند وقته نشون داده که واقعا دلم تنگ میشه براش!

ازشون ناراحتم... دلم رو شکونده اند و تصمیم گرفته بودم اصلا بذارمشون کنار... ولی حالا دلتنگشونم حسابی... دلم میخواد این روزها پاک بشه و ما دوباره بشیم همون جمعی که بودیم... دلم میخواد اینقدر شجاع بودیم همه که دور هم جمع بشیم...از هم عذرخواهی کنیم برای اشتباهاتمون و همدیگه رو بغل کنیم و ببخشیم و فراموش کنیم...

این وسط دوستای دیگه ای بودن که راستش اونجور که باید تلاش نکردن که مسائل روشن بشه و حل بشه... از اونا هم خیلی ناراحتم... فکر نمیکردم که در چنین شرایطی مثل پیرزن های وسواسی اشرافی دامنشون رو بگیرن بالا که خدای نکرده از لجنی که این وسط پخش شده بود لکی روی لباسشون بیفته... ...

دلم خیلی گرفته و در اینجور مواقع بدترین کار  Friends دیدنه....

سمیرا
۱۳٩٠/٥/۱٠

 

یادم نمیاد دفعه اخری که اینقدر به هم ریخته بودم کی بوده...

چیزهای می بینم و می شنوم از ادمهایی که هیچ انتظارشو نداشتم...

... نمیدونم چی باید بگم و چی باید فکر کنم و چی کار باید بکنم....

میدونم گذشت زمان همه چیزو حل میکنه... ولی بدیش اینه که انگار زمان ایستاده...

سمیرا
۱۳٩٠/٤/۳۱

 

ببین... نرو رو اعصاب من....

صداتو الکی نازک نکن... به اون هیکل نمیاد این صدا...

بچگونه حرف نزن...اخه چه جذابیتی داره که ادم مثل بچه 2 ساله حرف بزنه؟!

وقتی یه چیزی میگی که مثلا تاسف بر انگیزه هیچ لازم نیست چشماتو ریز کنی و لباتو جمع کنی و سرت رو 10 بار اروووم به راست و چپ تکون بدی...

وقتی یه چیزی میگی که به نظر خودت بامزه است و کسی نمی خنده... برای این نیست که نشنیده... برای اینه که خنده دار نیست... لازم نیست 3 بار همون رو تکرار کنی و بعد تشریحش کنی و بعد بگی:"فکر کن .." و دوباره همون رو بگی... کسی نمیخنده... این فقط باعث میشه میل به خفه کردنت افزایش پیدا کنه!

وقتی یه چیزی رو فقط یه جا شنیدی یا خوندی لازم نیست جوری بگی انگار که تنها حقیقت جهانه... میتونی بگی فلان جا خوندم... تعصب بی خودی رو این چیزا هم نشون دهنده عاقل و باسواد بودنت نیست

وقتی ازت چیزی می پرسن میخوان جواب همون سوال رو بدونن.. نه جواب تمام سوالهایی که ممکنه توشون کلمات مترادفی وجود داشته باشه

الکی احساس صمیمیت بیش از حد نکن

اینقدر الکی خودت رو تکون نده...اینجوری ادم لوند نمیشه

وقتی بخند که خنده ات بیاد و جوری بخند که لذت ببری.. نه اینکه برای خوش امد یا همراهی و یا گفتن اینکه منم فهمیدم الکی هوه هوه هوه بخندی و سرتو تکون بدی و دستت رو با عشوه ببری بالا و بذاری رو پات که یعنی خیلی بامزه بود...

اتفاقات رو همون جوری که اتفاق افتادن تعریف کن...لازم نیست الکی مزخرف بگی

مثل "کار و اندیشه" لازم نیست هرچی فکر میکنی و یا هرکاری که میخوای بکنی رو اعلام کنی....

دائم ادای یه هنرپیشه یا شخصیتی توی یه فیلم رو در اوردن...حتی اگه بامزه ترین شخصیت باشه حال ادم رو به هم میزنه...بس کن

وقتی دارم باهات حرف میزنم اگه حرفی نداری... اگه فکری نداری... اگه جوابی نداری... اگه با حرفم موافق یا مخالفی حرف بزن... نه اینکه از وسط حرف من هی کلتو چپ و راست تکون بدی

واقعا کسی که در مورد هر موضوعی نظریه کارشناسی میده به نظر دیگران جالب و باسواد و تحسین برانگیز نیست....تو رو خدا یه مسئله رو هم که شده بی نظریه دادن رها کن..لااقل راجع به چیزای معدودی که من خووووب میدونم نظریه مزخرف نده

میشه اواز نخونی؟!

اسم ملت رو به سلیقه خودت کوتاه یا بلند یا مدل بچگونه یا محاوره یا هر کوفت دیگه ای نکن.

یا...

اگه نمیتونی این کارها رو نکنی تو رو خدا یه تفنگ بیار لااقل منو بکش راحت شم!

سمیرا
۱۳٩٠/۳/۳٠

 

وقتی جایی می ریم...مسافرتی...مهمونی ای... دور همی ای...

اگه دوربین همرامون نباشه همش تاسف میخورم که ااااا ای کاش دوربین بود ها...

اگه همراهمون باشه میگم کاش حوصله داشتم عکس میگرفتما!

ولی همیشه بعد از یه جا حوصله ام میاد سر جاش و اصولا به جای اینکه عکسای خوشگل و فیگور دار بگیرم سعی میکنم لحظات جالب و بازی ها و ادا در اوردن ها و چیزایی که بهشون میخندیم و چیزایی که باعث میشن خوش بگذرونیم رو عکس بگیرم... بدیش اینه خودم تو عکسا نیستم معمولا!

ولی ای خوشم میاد وقتی عکسا رو میزارم تو فیس بوک و بچه ها میان کلی کامنتای بامزه و خنده دار زیرشون مینویسن و این باعث میشه که کلا بابت یه چیزی که یه جایی یه وقتی حال داده بهمون یه مدت خوبی کیف کنیم!

ولی میدونین بدیش چیه؟ وقتی کسی رو ..کاری رو...اتفاقی رو پیچونده باشی و بعد اونا اونجا عکسا رو ببینن!

سمیرا

[ خونه| تماس با من ]

خونه
تماس با من

پرشین بلاگ