یک ساله ها

یه ساله شدیم!

حالا یک ساله که ازدواج کردیم و رفتیم خونه خودمون و دوباره میگم که گرچه این یه سال مثل چشم به هم زدن گذشت و من هنوز حس تازه عروسی دارم..ولی حسی دارم که انگار از روز اول زندگیم همین جوری بوده...به این زندگی به شدت عادت کردم.. چند شب پیش که اقای همسر تهران نبود و من تنها بودم...با خودم گفتم موقعیت خوبیه که برم خونه مامانم اینا... دوباره یه شب اونجا بخوابم و با اونها باشم و.... به انچنان غلط کردنی افتادم که تنهایی شب بعد رو ترجیح دادم به اونجا موندن... همه کلی مهربون و خوشحال بودن ها.. ولی اونجا دیگه خونه من نبود...

دلم میخواست برای سالگرد ازدواجمون بریم یه سفر جالب که جور نشد و به جاش شب رفتیم رستوران!!! حالا غذاش که اصلا در حد انتظار نبود و اینا به کنار(البته پذیرایی و گارسونها و این جور چیزاش عالی بود) .. دسر رو که خورده بودیم و صورت حساب رو خواسته بودیم و پول هم داده بودیم... درست وقتی اومدیم پاشیم..یه چیزی لبخند گنده ای اورد رو صورتمون...اهنگی که پخش میشد تموم شد....و اهنگی شروع شد که یک سال پیش تو همون ساعت ها باهاش دو نفره تو بغل هم رقصیده بودیم ... دلم میخواست میتونستیم همون جا دست هم رو بگیریم و بلند شیم و دوباره با همون اهنگ برقصیم...

speak softly love and hold me warm against your heart

.....

/ 4 نظر / 17 بازدید
عسل

کامنتتو دیدم و جواب دادم... گفتم نکنه نوشته باشی... سالگرد عروسیت مبارک عزیزم. باورم نمیشه یه سال شد. امیدوارم که هر سال عاشقتر از سال قبل بشین. اون پاراگراف اول برای من هم دقیـــــقا همینجوریه البته برای من بعد از 4 سال تازه امسال این حالت پیش اومد و اولش توی این خونه اصلا بند نمی شدم. تو هم خواب نداری؟ بوووووس از دور.

جودی

مبارکا باشه .ایشالا سال بعد برید سفر دوردنیا

آرمان آریایی

سلام.. راستش پست قبلی‌ رو چندروز پیش خونده بودم. تو فکرم بود که چیزی بنویسم برات اما حالا که این پست قشنگ رو دیدم بی‌خیال شدم. بازم همون بیت میاد تو ذهنم که: حیفه که شهر آینه سیاه بشه حروم بشه / قصهٔ تو قصهٔ من اینجوری ناتموم بشه! قصتو به آخر برسون یه پایانی که سرشار از خوبی‌ و خوشی‌ هست...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

دنیا

کلی کلی تبریک با آرزوهای سال‌ها و لحظه‌های بهتر براتون :*