بیماری های من

نشسته ام و درست فکر کرده ام... به خودم... به ایرادها و مرض هایی که دارم...

حساس بودن و اهل دوست و رفیق بازی بودن و همیشه مهمان داشتن و پشتکار نداشتن و سخت "نه" گفتن ها رو جزو ایرادهای خودم نمیدونم با اینکه روی بعضی هاشون باید واقعا کار کنم..

ولی دو تا بیماری بزرگ دارم....

اولیش ترس دائم و مازوخیستی از مرگ اوناییه که دوستشون دارم.. هی یهو میاد تو ذهنم وقتایی که تنها یا بیکار یا پشت فرمونم.. تو دلم عزاداری هم میکنم... تو دلم خودم رو چنگ میزنم و گاهی عملا گریه هم میکنم و بعد به خودم میگم نباید به این موضوع فکر کنم و اگه فکر کنم سرم میاد و بعد برای اینکه اون شخص و مرگش از ذهنم بره بیرون یکی دیگه رو میکشم و باز عزاداری میکنم....و تنها راهش اینه که یه چیز دیگه پیدا بشه که منو از این وضعیت بکشه بیرون.. خواب هم می بینیم! و نمیدونم چطوری باید این بیماری رو درمان کرد...  این بزرگ ترین ترس و عذاب منه... و بزرگ ترین ارزوم که خودم اول بمیرم...

دومیش اینه که نه اینکه خیلی زیاد عصبانی بشم... ولی وقتی عصبانی بشم... واقعا عصبانی که بشم و مدتش طولانی بشه و نتونم شرایط رو عوض کنم و هی یکی قضیه رو کش بده... یه جایی یهو میترکم و اون موقع است که هرکاری ازم بر میاد... به راحتی ممکنه به خودم یا اشیا دور و برم صدمه جسمی/فیزیکی بزنم و به کسی که عصبی ام کرده صدمه روحی...و بعد مث سگ پشیمون بشم.. دارم از این حالت خودم میترسم... و نمیدونم وقتی تو شرایط عصبی و فشار هستی و این حالت طولانی میشه و نمیتونی بخواهی که به حال خودت رها بشی و هی یکی رو سرت اعصابت رو به هم بریزه چطور میشه جلوی این حالت و اون خطرناکی من رو گرفت...

/ 6 نظر / 22 بازدید
عسل

من هر دوتای این بیماری ها که گفتی رو داشتم. ولی خودش خود به خود خوب شد. البته صدمه ام به اشیا فقط شامل موبایلم میشد وقتی که پشت تلفن عصبانی می شدم. 2 تا گوشی شکوندم پارسال و سال قبلش... بخصوص پشت فرمون خیلی عصبی می شدم. شایدم از خستگی و فرسایش روحی باشه نمی دونم. خود بخود خوب شد. هر دوشون. الان اون فکر از دست دادن میاد گاهی ولی عزاداری نمی کنم... قبلا می نشستم قشنگ ... نمی دونم چیکار میشه کرد. این ترس از دست دادن رو خیلیا از زور عشق دارن. برای عصبانیته مشاور اولیم یه کتاب بهم داده بود (غلبه بر خشم) حوصله هم نکردم بخونمش ولی معمولا کتابایی که می گفت به درد بخور بودند. من ولی به نظرم بذار عصبانیتت تخلیه شه. حتی اگه به خودت صدمه می زنی... فک کنم کم کم از بین می ره. نمی دونم چجوری ولی برای من از بین رفت.

جودی

من هردوی این بیماری ها را دارم.اولی با شدت کم که الان خیلی بهتره ولی دومی را هنوز دارم.فکر میکنم این حالت پشیمونی بعد از عصبانیت به خاطر آرامشیه که از تخلیه عصبانیت داریم.ما فقط باید یاد بگیریم خشم را در مسیر درست و با روش صحیح تخلیه کنیم.من که هنوز یاد نگرفتم.اگه یاد گرفتی خبرم کن.

آرمان آریایی

سلام..مورد اول گهگاهی برام پیش میاد نمونش همین چند شب پیش یهو توهم گرفتم مادرم فوت کرده و من بابام رو خفت کردم که تو کشتیش به خاطر رفتارهای اشتباهت و تازه بقیه هم دارن دخالت میکنن که دعوا خاتمه پیدا کنه!! اما در مورد دوم اساس پایتم..تو دوران دانشگاه یه بار عصبانی شدم و از اون به بعد دوستانم حاضرن هرکاری بکنن که من عصبانی نشم!!!...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

عسل

چرا نمی نویسی عزیزم؟

آرمان آریایی

سلام..امیدوارم ننوشتنت از روی اشتغال به کارهای خوب و غرق در خوشبختی بودن باشه نه چیز دیگه..ارادتمند دوستان قدیمی هستم و همیشه به یادشون..وبلاگ ما رو هم که طبق معمول مدت زیادیه منفجر کردند فعلا قصد نوشتن ندارم!...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا