همون طور که در پست قبل اشاره شد.... یه سری مشکلات احمقانه ای بین ما و دوستامون پیش اومد که تعریف کردنش سخت و پیچیده است...

بخشی از مسائل حل شده و بخش دیگه اش به نظر میاد که حل شده باشه...

پشت سرم حرفهایی زده شده از طرف کسانی که باورش خیلی برام سخته..

نه که خودم هم کاملا بی تقصیر باشم... یه چیزایی رو به کسی گفتم که نباید میگفتم و بخش اصلی این مسائل از اینجا شروع شد.... که حرفها صدتا یه غاز شد و بهش چیزهای عجیبی هم اضافه شد و چرخید و به گوش کسانی که نباید رسید و.....

از اون موقع... سه تا از دوستهام رو که لااقل هفته ای 4 بار می دیدم ، ندیدم....

یکیشون رو یه جا دیدم.. یه سلام خیلی معمولی... بدون رو بوسی... و بعد ایستادن دور از هم... اونم جایی که چون من معمولا تنها دخترم... پسرهامون تا ببینن من تنهام میان پیشم می ایستن و هوامو دارن.... ولی این دفعه ایشون فقط دور ایستاد و یه خداحافظی سرد...

یکی دیگه شون... که دوست دختر همین دوستیه که ذکر شد... راستش فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه... ولی این چند وقته نشون داده که واقعا دلم تنگ میشه براش!

ازشون ناراحتم... دلم رو شکونده اند و تصمیم گرفته بودم اصلا بذارمشون کنار... ولی حالا دلتنگشونم حسابی... دلم میخواد این روزها پاک بشه و ما دوباره بشیم همون جمعی که بودیم... دلم میخواد اینقدر شجاع بودیم همه که دور هم جمع بشیم...از هم عذرخواهی کنیم برای اشتباهاتمون و همدیگه رو بغل کنیم و ببخشیم و فراموش کنیم...

این وسط دوستای دیگه ای بودن که راستش اونجور که باید تلاش نکردن که مسائل روشن بشه و حل بشه... از اونا هم خیلی ناراحتم... فکر نمیکردم که در چنین شرایطی مثل پیرزن های وسواسی اشرافی دامنشون رو بگیرن بالا که خدای نکرده از لجنی که این وسط پخش شده بود لکی روی لباسشون بیفته... ...

دلم خیلی گرفته و در اینجور مواقع بدترین کار  Friends دیدنه....

/ 3 نظر / 33 بازدید
عسل

من هفته پیش یه شب به یکی از دوستام غر زدم سر یه چیزی که حق مسلمم هم بود که غر بزنم (از همین دوستایی که هفته ای 4 شب با همیم) یهو خیلی ناراحت شد و واکنش بدی نشون داد. رفته بودیم با بقیه سینما. نشسته بودیم کنار هم. خودمو زدم به اون راه و شروع کردم باش عادی حرف معمولی زدن. درست جواب نمی داد و فهمیدم که خیلی ناراحته. عصبانی شدم چون حق با من بود و اون بجای اینکه بگه راس می گی تازه از من ناراحت هم شده. ولی دلم نمی خواست بقیه شبمون خراب شه. بازوشو ناز کردم و گفتم ببخشید انقدر غر غر کردم بهت آشتی باش. بازم درست حسابی جواب نداد و ادامه داد همون برخوردو. بعد از چن دیقه گفت اشتیم باهات و بوسم کرد و بوسش کردم و دیگه مثه قبل بودیم و با بقیه هم رفتیم شام و ... همه اش هم به خودم می بالیدم که با یه معذرت خواهی به موقع نذاشتم طول بکشه و همه چی حل شد... ولی سمیرا باور می کنی دیگه دوسش ندارم؟ با اینکه یه هفته گذشته ولی دیگه برام آدم قبل نیست... تنها ربطش به نوشته تو اینه که بعضی چیزا حتی اگه جور دیگه هم می شد مثل اولش نمی شه دیگه...

عسل

هر چقدر اصل یه مشکل احمقانه تر باشه آدم بیشتر ناراحت می شه از دوستاش.... به نظرم فقط می تونی با این مسئله کنار بیای که یه چیزایی تموم شده دیگه.... خیلی کم اند کساییکه بعد از یه مشکل همه چی بتونه مثل قبل بشه... حتی اگه شجاع باشین و معذرت بخواین.... نمی دونم برای من که اینجوری بود. البته شاید اگه بجای این دوستم فرانک یا فرنوش یا روجا بود قضیه فرق می کرد. اونا رو عاشقانه دوست دارم. اگه تو این دوستا رو عاشقانه دوست نداری بعید می دونم حتی اگه بیان و خیلی هم سعی کنن درست کنن قضیه رو تو حست مثل قبل از این جریانا بشه....

شوكران بيداري

سلام شوكرا ن بيداري هر روز مطالب جديد داره، اگر مايل به تبادل لينك بودي خبرم كن http://shokaranbidari.bloghaa.com/