دلم گرفته بود...گرفته هست...

از اخرین باری که یه شب سرد شیفت بوده ام دو سه سالی گذشته... وسط این دلگیری ها هوس کردم برم پشت بوم... لیوان چای و یه سیگار برداشتم و رفتم نشستم یه گوشه.. با همین مانتو نخی و تاپ.. هجوم اونهمه خنکی یهو حالم رو عوض کرد...  یاد شبهایی افتادم که دفتر کارمون تو یه کانکس بود وسط یه زمین بزرگ که داشت توش ساختمان سازی میشد.. شب هر وقت دلمون میگرفت یا گرممون بود یا دلمون هوای ازاد میخواست.. درو که باز میکردیم و یه قدم بر میداشتیم دیگه هیچ محدودیتی نبود انگار... و چقدر اون روزها به اونایی که تو افیس های درست و حسابی شرکت کار میکردن حسادت میکردم و اون کانکس فکسنی پایین شهر رو فحش میدادم...

حس کردم یهو که دلم برای دوستای وبلاگیم چقدر تنگ شده... برای عسل به خصوص.. و بعد فکر کردم که چطور من با کسی که هرگز ندیده ام و تصور روشنی ازش ندارم اینقدر حس نزدیکی میکنم که دلم براش تنگ میشه؟

فکر کردم که فردا به دنیا زنگ بزنم... دلم برای دنیا هم تنگ شده...

فکر کردم که فردا به مامان و بابا هم زنگ بزنم... دلم زیاد براشون تنگ میشه و چون متاسفانه ادم تلفنی ای نیستم زیاد زنگ نمیزنم و همیشه اونا هستن که زنگ میزنن و این ممکنه دلشون رو بشکنه... ممکنه ندونن که چقدر دوستشون دارم و دلم برای بغل کردنشون..و حرف زدن باهاشون تنگ میشه...

فکر کردم به اینکه امروز چهلم مادر خانم همسایه بالایی بود که چقدر مهربونه و به ما لطف داره و من هیچ کدوم از مراسمشون رو نرفته ام و حتی وقتی اومدن خونه ما دیدنمون و کادو اوردن هم ما بازدید نرفتیم و بعد از فوت مادرش هم حتی نرفتیم یه سر پیششون و کلی ظرف هم که توش برامون خوراکی های مختلف اورده بودن همین جوری روی کانتر اشپزخونه مونده...

فکر کردم اگه اقای شوهر این کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده رو قبول کنه و اون هم مجبور باشه بعضی شب ها بره سر کار و یا بخواد مدام بره ماموریت من چکار کنم؟ نمیتونم بهش بگم کارو قبول نکن و نمیتونم هم اینو تحمل کنم... همین حالا هم من دو هفته در ماه شیفت های شب دارم که سرجمع میشه 7-8 شب در ماه... یعنی ما همین الانم 7-8 شب در ماه پیش هم نیستیم و من دیوانه وار این شب ها دلم تنگ میشه براش... حالا اگه چند شب هم اون خونه نباشه و بعد روزها هم... نمیتونم تصور کنم... اگه یه هفته نباشه من چقدر دل تنگ میشم؟

فکر کردم چرا یه وقتایی ما حرف همدیگه رو نمیفهمیم... از نظر خودمون داریم خیلی روشن حرف میزنیم و حرف حق هم میزنیم ولی طرف مقابل نمیفهمه... من حرف اون رو و اون حرف منو.... و این دل منو خیلی میشکونه...

فکرم کلا اشفته است در کل!

چایم که تموم شد باید برمیگشتم پایین... اومدم و پشت میزنم که نشستم دوباره دلم گرفته بود.....

/ 2 نظر / 23 بازدید
زنبور عسلی

روزت بخیر عموجان ..خوبی ..مطمئن باش این هفته .هفته خوش وخجسته یی برای شما ..هفته یی پراز خبرای خوب ..اینشالله.....آرزو میکنم برای هر دوی شما( آقاتون وشما)

عسل

دیشب (دیشب که نه در واقع 3 صبح) منم خیلی دلم برات تنگ شد و اومدم برات بنویسم که کجایی و چیکار می کنی و خوبی و نگرانتم. بعد گفتم حالا بذارم صبح که بیدار شدم و دیدم برام کامنت نوشتی. اصلا باورم نمیشد که اینقدر همزمان به فکر هم باشیم. کاش اگه بازم دلت گرفت مثل این دفه دلت بگیره چون همه نوشته ات پر از مهربونی بود برای همه. هی خوندم این پستت رو و دارم فکر می کنم چیکار کنی که دلت نشکنه و می بینم خودم هم همینم... می بوسمت از دور