به شدت دلم میخواد گریه کنم الان... یا برم روی تخت ولو بشم و بالشتم رو بغل کنم و پتو رو بکشم روی سرم تا خوابم ببره... ولی مهمون داریم و مهمونا دارن تخته بازی میکنن و من پای لپ تاپم و اون هم نشسته داری پلی استیشن بازی میکنه...

دیروز سر یه موضوع کوچیک گیر داد.. نتونسته بود بیاد دنبالم و من حالم گرفته بودم و گفته بودم اوکی خداحافظ و بش برخورده بود که من به چه حقی به این دلیل که نمیاد دنبالم ناراحتم و میگفتم نیستم و باور نمیکرد!! و پای تلفن کلی مزخرف بارم کرد و بد حرف زد و داد زد و من سر کار بودم و سعی میکردم اروم حرف بزنم که کسی نشنوه و سعی میکردم لحنم بد نباشه که بعدا بهونه دستش ندم و سعی میکردم چیزی از ناراحتی خودم هم نگم که حرفاش زودتر تموم بشه و قطع کنه ولی تموم نمیشد... همین جوری پشت سر هم میگفت....سرم رو رو به اسمون گرفته بودم که نه با کسی چشم تو چشم بشم و و نه اشکم بتونه سرازیر بشه... وسط دعواش تازه به من هم گیر داده بود که الان چرا داری پای تلفن بحث میکنی؟! و من که گفتم تویی که داری بحث میکنی به هر حال تو زنگ زدی!!!

من 5 دقیقه ای زودتر رسیدم خونه... اعصابم خیلی خورد بود... زنگ که زد در رو باز کردم و رفتم نشستم روی مبل... دم در نایستادم تا بیاد و ببوسمش و بگم سلام... از همون روی مبل در حالیکه سعی میکردم هم نگاهش کنم که بعدا نگه حتی نگاهم نکردی و هم نگاهش نکنم..گفتم سلام... یه دسته بزرگ گل مریم گرفته بود... دلم نیومد بگم اصلا هم خوشگل نیست و اصلا هم خوشحالم نمیکنه...

رفتم برش داشتم و گلدون رو اب کردم و شروع کردم به کوتاه کردن ساقه ها که تو گلدون جا بشن... گفت ببخشید... گفتم بابت چی؟ گفت رفتارم.... گفتم ببخشید نمیخواد

میخواست دلیل اون رفتارم(که ناراحت شده بودم از اینکه نمیاد دنبالم) رو بدونه... گفتم من اصلا چنین رفتاری نکردم که براش دلیلی هم داشته باشم ...من از تو ناراحت نبودم... از اینکه نمیتونی بیایی حالم گرفته شده...ولی قانع نمیشد و من مجبور شدم یه دلیل مزخرف بگم که دست از سرم برداره و بعد شاکی شد که چرا مسخره ام میکنی!!! میگفتم مسخره نکردم و عصبانی تر میشد و داد میزد که من اگه اینو گفته بودم تو میگفتی مسخره ات کرده ام و تو همه چیزو فقط برای خودت میخوای و فقط برای خودت حق قائلی و.... گفتم اگه الان برعکس بود شاکی نمیشدی که من چرا داد میزنم؟ عصبانی تر شد که تو هروقت بخوای داد میزنی اونوقت من که عصبانی ام حق ندارم داد بزنم!؟ گفتم مگه من وقتی داد میزنم تو اعتراض نمیکنی؟ مگه حق بم میدی که داد بزنم؟! باز گفت تو همه چیزو برای خودت میخوای... همش تو سر من میزنی.. من دیگه خسته شدم از رفتارت...

سعی میکردم بحث نکنم..گریه نکنم...چیزی نگم که بدتر بشه ولی دهن که باز میکردم بدتر میشد... تصمیم گرفتم حرف نزنم...جواب ندم... بدتر میشد...

زنگ زدن.. بچه ها اومدن و بحثمون به اجبار تموم شد... نفس راحتی کشیدم...

بچه ها هنوز نرفته بودن که روی مبل خوابم برد.. بعد از 12 ساعت کار و اونهمه دعوا و عرق مفصلی که خورده شد دیگه نتونستم بیدار بمونم...

نیم ساعتی خوابیده بودم به گمونم که اومد بیدارم کنه..دستمو گرفت و من تو خوابی که بودم دستمو کشیدم... دوباره سعی کرد بیدارم کنه و پا شدم و رفتیم بالا تو اتاق و دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم .. نشست لبه تخت... گفت یعنی منظورت اینه که چراغو خاموش کنم بخوابیم؟! گفتم کار دیگه ای هست که باید بکنیم!؟ گفت نه..هیچی.. اصلا برات مهم نیست که من اعصابم خورده! گفتم چیز جدیدی هست؟ دوباره گفت... معذرت خواهی کردم... باز گفت... اونقدر گفت که دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم و دعوام میکرد که چرا هر دفه میخواد با من حرف بزنه من میزنم زیر گریه... میگفتم دست خودم که نیست... میگفت پس چه جوریه که من گریه نمیکنم؟!! نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم یا بزنم تو سر خودم...

همین طور گفت و گفت و من ادم بدی شدم و من غول شدم و من همه حقی برای خودم قائلم و برای اون نیستم و اون یه اقای طفلکیه که اسیر من شده و همش داره به من خوبی میکنه و همه جور کاری برای میکنه و من بازم راضی نیستم و کارم فقط اعتراضه..(نمونش همین که امشب 5 باری گفته ام که اخه چرا با من این رفتارو میکنی؟!)و من حاضر نیستم بیخیال چیزی بشم و نمونش اینکه چون سر شب بحثمون شده وقتی خواب بودم و دستم رو گرفته دستم رو کشیدم! و هرچی میگم خوب خواب بودم... ادم کاراش تو خواب دست خودش که نیست که.. و قبول نمیکنه و میگه و میگه و اخرش میگم خیلی بی انصافی... با حالت عصبانی و قهر پشتشو میکنه و نفس های بلند میکشه که بفهمم یعنی عصبانی و شاکیه و کم کم کج میشه روی تخت و دراز میکشه و بلافاصله خوابش میبره و خر خر میکنه!

من همین طور نشسته ام...گریه ام بند میاد و از این یه دفعه خواب رفتنش خنده ام میگیره.. طول میکشه تا خوابم ببره... صبح با خودم میگم می بخشمش... میذارم رو حساب اینکه حالش میزون نبوده... بیدار نمیشه... تا ساعت 2 به حال خودش میذارمش... میرم که بیدارش کنم و به خودم میگم الان دستمو میگیره و بغلم میکنه و من مقاومت نمیکنم و میرم تو بغلش و بعد میگم دیشب خیلی اذیتم کردی  و اون میگه ببخشید و بوسم میکنه و همه چی تموم میشه.... صداش میکنم.. میگم پا نمیشی؟ ساعت 2 ه.. لای پلکش رو باز میکنه و یه نگاه بی مزه میکنه و میگه پاشم چیکار کنم؟!... تموم نقشه هام نقش بر آب میشه...

حالا پا شده و حتی به من نگاه نمیکنه و خودش رو محق میدونه و میدونم که هنوز فکر میکنه که من همه چیزو برای خودم میخوام و همه حقی برای خودم قائلم و اونه که تو چنگال بی رحم من اسیره و .... و من دلم شکسته...  نه برای دادهایی که زده... نه برای بداخلاقی هاش... نه برای اینکه اینقدر یه مساله کوچیکو بزرگ کرده...

به خاطر فکری که در باره ام میکنه... 

/ 5 نظر / 17 بازدید
عسل

کاملا می فهمم چی میگی.... من هم خیلی گریه ای هستم. انقدر که گاهی فکر می کنم دیگه اشکام هیچ ارزشی نداره و یه امر عادی تلقی میشه.... می فهممت.... بخصوص اینکه همه سعیتو می کنی که این بحثا نشه و بدتر میشه. هرکاری می کنی بدتر میشه هرچی می گی بدتر میشه. انگار تو یه پرونده ای علیهت ثبت میشه. اگه در مقابل اینکه همه خوبیها رو اون انجام میده من چیزی بگم معنیش میشه اینکه دارم منت میذارم بابت کارام. سمیرا جونم من واقعا نمی دونم چی بگم بهت که بهتر بشی.ولی همینکه اینجا نوشتی فک می کنم کمی حالت رو بهتر میکنه. من بودم دلم می خواست غر بزنم راجع بهش پیش کسی که اونو نشناسه و بعدا که همه چی درست شد هی فکر نکنه که ما یه موقعی دعوا کردیم با اینکه همه دعوا می کنن. بجای اون پاشم چیکار کنم فقط یه لبخند همه چیو عوض می کرد. می دونم خیلی سخته که بگم اهمیت نده چون نمیشه که آدم بی تفاوت باشه. بی تفاوت که بشی ینی تموم شدن حس و حال عاشقی...من بودم سرمو گرم کارای خودم می کردم و فیلم می دیدم اگه اومد درست کنه اوضاع رو منم سخت نمی گرفتم. خدا کنه خیلی بیخود ننوشته باشم...

عسل

بهتری؟

جودی

سلام.مدتی که ازت بیخبربودم از بی مهری نبوده ‘ادرست را نداشتم.امیدوارم که دوباره گمت نکنم.مواظب باش